تبليغاتX
دلتنگی
همه چیز

بهار من گذشته شاید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:23  توسط آذین | 

...اما

 

در صفحه

 

روزي به نام روز مبادا نيست

 

آن روز هرچه باشد

 

روزي شبيه ديروز

 

روزي شبيه امروز

 

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

 

اما كسي چه ميداند؟

 

شايد

 

امروز نيز روز مبادا

 

باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:44  توسط آذین | 

اذا زلزلت الارض زمین محشر عظمی ست

 

چه شوریست چه غوغاست

 

ازین حال زمین لرزه به دلهاست

 

نه پستی نه بلندی و نه دریاست

 

رسیدست همان روز قیامت

 

همان لحظه موعود

 

که فرمود خدا زود رسد زود

 

خلایـق همه در حال فرارند

 

و بی تاب و قرارند

 

آرام ندارند

 

و این روز همان روز حساب است

 

همان روز سوال است و جواب است

 

که مردم همه اینگونه پریشند

 

نه در فکر پسر یا پدر و مادر و فرزند

 

همه در پی خویشند

 

و مردم همگی مست

 

همه بی خود و مدهوش

 

که ناگاه

 

 رسید از سوی حق نغمه چاووش

 

الا اهل قیامت

 

همه ساکت

 

و سرها همه پایین

 

و ای جمله خلایق همه خاموش

 

شده گوش سراسر همه عرصه محشر

 

پر از آیه کوثر

 

ملائک همه در شور

 

غزل خوان همه سرمست شمیم گل حیدر

 

گل یاس پیمبر

 

چه حالی ست خبر چیست

 

مگر چیست قدم رنجه نمودست به محشر

 

یگانه گوهر حضرت داور "الله اکبر"

 

یا حضرت زهرا صدیقه اطهر

 

ملائک همگی بال گشودند

 

و فرش قدم مادر سادات نمودند

 

آری خبری هست امید همه آمد

 

جبرییل صدا زد که خلایق

 

انگیزه خلق دو جهان فاطمه آمد

 

و مبهوت جلالش همه ناس

 

پیچید به محشر همه جا عطر گل یاس

 

زهراست و آن وعده شیرین شفاعت

 

بر چشم ترش اشک نشسته است چو الماس

 

بر دست کبودش اسباب شفاعت

 

همان دست جدا از تن عباس

 

و زهرا شده گریان ابالفضل

 

هم گریه کن و نوحه سرای غم چشمان ابالفضل

 

مردم همه ساکت

 

همه مبهوت

 

و حیران ابالفضل

 

که این فاطمه ابر کرم و رحمت و عشق است

 

کز او شده جاری به لب خشک زمین بارش باران ابالفضل

 

ناگاه همه از دهان یاس شنیدند

 

الله قسم میدهمت جان ابالفضل

 

سوگند تو را قدر دو دستان ابالفضل

 

بر فاطمه ات بار الها تو ببخشا

 

هر کس که زده دست به دامان ابالفضل

 

و یاران ابالفضل همه مات

 

از آن هیبت عباس

 

انگار نه انگار که این روز حساب است

 

یک بار دگر روزه و گریه

 

یک بار دگر سینه زنی غربت عباس

 

زهراست کند نوحه سرایی

 

آری شده بر پا به قیامت

 

 یک بار دگر هیئت عباس

 

عباس همانی که قتیل الامرات است

 

هر قطره مشکش آبی به حیات است

 

شرمنده ز شرمندگی اش آب فرات است

 

با گریه ی زهرا دیدند ملائک همگی اشک خدا ریخت

 

با دست شفیعش با نام ابالفضل

 

و دستان شفیعش

 

ناگاه در آن حال پریشان دل مادر سادات

 

آمد ز سوی حضرت معبود صدایی

 

که زهرا تو همه کاره ی مایی

 

بخشم به تو هر کس که تو ای فاطمه گویی

 

ای شیر زن حیدر کرار

 

خود دانی و چشمی که شده خیس اندازه بال مگسی بهر علمدار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:15  توسط آذین | 

سکوت میکنم...سکوت میکنم و از خویش به خویش می رسم...سکوت میکنم و خود می دانم

 

من زاده سکوتی وهم انگیزم...سکوت میکنم...و میدانم چشمهایم همیشه به راه خواهد ماند...

 

سکوت میکنم...سکوت میکنم و میدانم پاییز در بهار افسانه ای از مرگ عشق خواهد

 

راند...بهارها همه رفتند و درختان همه مردند و دیدگان همه سیراب گشتند از اشک مهتاب...

 

سکوت میکنم و در بستر خاک به سوگ دل می نشینم...

 

دلم اشاره میکند به آنسوی پرچینهای شکسته انتظار ... و به خواب می رود و در خواب شهر

 

 سکوت را قدم میزند.

 

سکوت میکنم عمر رفته ام را بدرقه میکنم کلاه از سر برمیدارم و اندیشناک ظلمات فردا را

 

سلام می گویم...

 

اکنون ایستاده ام...سکوت میکنم و در سکوت فریاد می زنم...من سکوتم را در گلو فریاد

 

 میکنم...

 

سکوت میکنم...اشاره میکنم به چشمانم در آیینه زنگار گرفته غم و سکوت چشمانم را انکار

 

 میکنم.

 

من سکوتم را در گلویم فریاد میکنم...

 

 

                                  

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:2  توسط آذین | 

صندلی خالی تمام شب به انتظار تو بود

دفتر های شعر روی میز تا سحر

به انتظار دستان تو بودند

که بیایی و بگشایی و بخوانی

تمام خانه و من

سراسر شب را به انتظار نهادیم

و سحرگاه من نامید از آمدنت

دانستم وقت است

که خود بر صندلی خالی بنشینم

پشت همان میز

تا در همان دفتر شعر

نیامدنت را بسرایم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:27  توسط آذین | 
پرنده مرا یادت هست؟

من آذینم

همان عاشق دیروز

چه دلم مست بود و عاشق

چه رخم سرخ بودو گلگون

ولی حالا سردم

آنقدر سرد که میمیرم گاهی

چه کنم ندارم دیگر

به پس کوچه های عاشقی راهی

پرنده مرا یادت هست؟

من همان حیران دیروزم

که امروز فراموش کرده ام خود را

مرا یادت هست قناری

من آذینم

همان دریای طوفانی

همان پر شور رازهای نهانی

کسی یادش هست؟

من همانم که دلم آشوب میشد

روحم فریاد میزد

عشق را با خود آواز میکرد

من همانم که بوی دست عشق را تا صبح همراه بودم

من همانم که دلم پر میکشید در آسمان عاشقی

پرنده مرا یادت هست؟

من پرواز را از یاد برده ام

سردم

دریای دلم آشوب نیست هیچ

من عشق دلم خاکستری شده است

هیچ آتشی نیست در آن

پرنده یاریم ده

باد سرد فلاکت مرا خواهد برد

میهراسم یاریم ده

بگذار پرواز در آسمان عشق را

باز هم به خاطر بیاورم

پرنده یاریم ده

یاریم ده

سردم آنقدر سرد که میمیرم گاهی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:37  توسط آذین | 
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 1:58  توسط آذین | 

حالا بیا و بنشین و و تا میتوانی باران را پنهان کن ...هی چشم به راه پله های ساده ...

 

 تنها شدی پسر !!!مگر نمی دانستی بدرقه کار بزرگترهاست ؟؟!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:14  توسط آذین | 

حقا که غمت از تو وفادار تر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:53  توسط آذین | 

در این دنیا تک و تنها شدم من     گیاهی در دل صحرا شدم من  
چو مجنونی که از مردم گریزد     شتابان در دل لیلا شدم من
 
 چه بی اثر می خندم چه بی ثمر میگریم
 
 به ناکامی چرا رسوا شدم من چرا عاشق چرا شیدا شدم من
 
من آن دیر آشنا را می شناسم           من آن شیرین ادا را میشناسم
 
محبت بین ما کار خدا بود                از این جا من خدا را میشناسم
 
چه بی اثر می خندم چه بی ثمر میگریم
 
 به ناکامی چرا رسوا شدم من چرا عاشق چرا شیدا شدم من
 
خوش آن روزی که این دنیا سر آید      قیامت با قیام  محشر آید
 
بگیرم دامن عدل الهی                      بپرسم کام عاشق کی برآید
 
چه بی اثر می خندم چه بی ثمر میگریم
 
 به ناکامی چرا رسوا شدم من چرا عاشق چرا شیدا شدم من
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:26  توسط آذین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من آذین هستم فارغ تحصیل رشته ی معماری 20سالمه
عاشق تنهایی
یه گوشه ی زمین خدا زمینمه
و...
گذشته فریبم می دهد
حال آزارم می دهد
آینده به وحشتم می اندازد
دنیا را نگه دارید
می خواهم پیاده شوم...

نوشته های پیشین
شهریور 1387
فروردین 1387
دی 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

JavaScript Codes JavaScript Codes
JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes